تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

سکوت در حومه شهر

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

دکتر شریعتی

اين حرف كه در قرن نوزدهم گفته شد كه : دين ترياك توده هاست تا توده ها بنام اميد به بعد از مرگ ، محروميت وبدبختيشان را در اين دنيا تحمل كنند ، ترياك توده هاست تا مردم اعتقاد به اين داشته باشند كه انچه پيش مي ايد در دست خداوند است و به اراده خداوند است و هرگونه كوشش براي تغيير وضع ؛ براي بهبودي وضع خود و مردم ، مخالفت با اراده پروردگار است ، اين حرف راست است ، راست است .

و اينكه علماي قرن هجدهم و نوزدهم گفتند: دين زائيده ترس موهوم مردم است ، راست است . و اين كه گفتند : دين زائيده تبعيض و مالكيت و محروميت دوره فئودالي است ، راست است .

اما اين كدام دين است ؟ ديني است كه تاريخ هم هميشه در قلمروش بوده است غير از لحظاتي كه مثل برقي درخشيده و بعد هم خاموش شده است و همين دين شرك است . چه اين دين به نام هاي دين توحيد ، دين موسي ، دين عيسي باشد و چه به نام هاي خلافت پيغمبر ، خلافت بني عباس ، خلافت اهل بيت ، اينها ، شرك دينانند در لباس و به نام دين توحيد و به نام جهاد و قران ، و قران را هم او پيرو دين شرك بسر نيزه كرد .

دكتر شريعتي    


2:21 قبل از ظهر | فریاد |

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

ماکس وبر

تقديرعصري كه از درخت دانش خورده است اين است كه بايد تصديق كند كه اراء كلي درباره زندگي و عالم هيچگاه نمي تواند فراورده هاي دانش روز افزون تجربي باشد و برترين ارمان هايي كه ما را به نيرومند ترين نحو به حركت در مي اورند همواره تنها در نبرد با ارمانهاي ديگري شكل مي گيرند كه به همان اندازه براي صاحبانشان مقدس اند كه ارمان هاي ما براي چنيند.

ماكس وبر .


2:21 قبل از ظهر | فریاد |

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386


آن شب در ميان پايکوبي قطرات باران تنها بودم و به نقطه اي که قطره ها عادت کرده بودند از هم سبقت بگيرند خيره شده بودم.

صدايم در سرگرداني چشمانم گمشده بود.

ناگهان رهگذري نور مهتاب را بخود جلب کرد!

رهگذر گويي مي دانست چگونه تنهاييش را بفروشد.

او سکوت بود و من با تمام وجودم فرياد.

رهگذر هر شب از آنجا مي گذشت و چشمان بهت زده ي من قدم هايش را مي شمرد تا صدايم به سکوتش نزديک شود.

ولی منی که صدا بودم چرا دیوانه وار به دنبال سکوت می گشتم.

تنها می توانستم خود را خاموش کنم تا با او یکی شوم.

همیشه می پنداشتم که که رهگذر به دنبال رودخانه است.

ولی نمی دانستم که رهگذر تنها یک رهگذر است.

 

 

 

 

 


0:40 قبل از ظهر | فریاد |

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386


.

پنداشتم، سفرم پايان گرفته است،

به‌غايتِ مرزهای توانايی‌ام رسيده‌ام.

سد کرده است راه مرا،

ديواری از صخره‌های سخت.

تاب و توان خود از دست داده‌ام

و زمان، زمانِ فرورفتن

در سکوتِ شب است.

 


0:33 قبل از ظهر | فریاد |

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386


من از ورای تمامی سخنان ناب، سکوت را برگزیدم. شاید میان آن همه ناگفته ی خاموش، پیوندی از کلمات مدفون، پیله ی حقیقت را دریده و درد را فریاد زند.

0:25 قبل از ظهر | فریاد |

سه شنبه چهارم دی 1386

جبران خلیل جبران

تیغه یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت : چرا زمان افتادن این همه سروصدا می کنی ، تمام رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی .                                                              

برگ براشفت و گفت : ای فرومایه فرونشین ! موجود بی اواز و بد خلق ! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی وچیزی از اواز نمی فهمی .

انگاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت . وهنگامی که بهار فرا رسید بیدارشد و یک تیغه گیاه شد  .

هنگامی که پاییز امد و خواب زمستانی او را فراگرفت و برگ ها از همه جا روی او می ریختند زیر لب با خود گفت :

وای از دست برگ های پاییزی ! چه سروصدایی می کنند ! همه رویاهای زمستانی مرا خراب می کنند .


7:57 بعد از ظهر | فریاد |

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386


قلمی که اکنون این ابیات را با ان می نویسی , فقط ابزاراست , اگاهی ندارد , از میل ان کسی پیروی می کند که ان را در دست دارد . این بسیار شبیه ان چیزی است که ان را زندگی می نامیم . در این دنیا ادم های زیادی هستند که وظیفه ای را انجام می دهند , بی انکه بفهمند دستی نامرئی انان را هدایت می کند . در این لحظه , در دستان تو , در هر قلمی که هر حرف را رسم می کند , تمام منویات روح تو قرار دارد . سعی کن اهمیت ان را بفهمی .


4:8 بعد از ظهر | فریاد |

جمعه شانزدهم آذر 1386

اشاره ای به سارتر

سارتر در سال 1905 میلادی در پاریس در یک خانواده ی ثروتمند به دنیا می اید . پدرش افسر نیروی دریایی بود که یک سال پس از به دنیا امدن او یعنی در سال 1906 به دنبال یک تب شدید در گذشت . ژان پل کوچک به همراه مادرش به خانه پدر بزرگش می رود واداب و رسوم زندگی اشرافی و پرتجمل ان ها را فرا میگیرد و پرورش می یابد .

در همین زمان ژان پل به دنبال یک سرماخوردگی نیمی از بینایی خود را از دست می دهد و قیافه ای زشت پیدا میکند وتا اخر عمر با یک لکه ی سفید در چشم زندگی می کند .

در سال 1917 مادرش با فردی ثروتمند ومستبد به نام جوزف مانسی که رئیس یکی از شرکت های کشتی رانی بود ازدواج می کند . در همان سال به شهر لاروش میروند ودر سال 1920 به پاریس باز می گردند . در سال 1929 با سیموندوبوا اشنا می شود و در همین سال با رتبه اول در رشته ی فلسفه از مدرسه نورمال سوپریور فارغ التحصیل می شود  و در سال 1939 اولین کار فلسفی او یعنی طرح نظریه عواطف انتشار می یابد . در همین سال و با شروع جنگ جهانی دوم اونیز به خدمت ارتش فراخوانده می شود و در واحد هواشناسی ارتش مشغول می شود .

از سال 1940 تا 1941 اسیر جنگی بود . در سال 1942  مهمترین اثر فلسفیش به نام هستی و نیستی  را به چاپ می رساند . در سال 1944 اولین مجله اش به نام زمانه ی نوین را منتشر می کند . سال 1945 همزمان با خاتمه جنگ جهانی دوم جهانی کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر انتشار می یابد و سارتر به عنوان اولین مفسر اگزیستانسیالیسم جهانی مشهورمی شود .

سارتر در سال 1925 جذب مکتب مارکسیست می شود و در سال 1960 نقد عقل دیالکتیکی را به چاپ می رساند در سال 1964 به خاطر چاپ اتو بیوگرافی کلمات که در واقع زندگی نامه ی خود اوست جایزه ادبی نوبل به او تعلق می گیرد اما سارتر به خاطر نوع نگرش و اعتقاداتش از پذیرفتن ان سرباز می زند .

وقتی جایزه نوبل 1964 به سارترتعلق گرفت می شد ادعا کرد که احترام و اعتباری را که دشمنانش نیز برایش قایل بودند به دو انسان متمایز تعلق کرفته است هم به نویسنده ای که حدود بیست سال پیش از ان بر زندگی ادبی فرانسه تاثیر نهاده بود وهم مردی که به عنوان متفکر و داستان نویسی معتبر حدود پانزده سالی می شد ه زندگی خود را وقف مبارزات سیاسی روزمره کرده بود . سارتر را می توان واپسین فرد از نویسندگان پیش از جنگ و نخستین فرد از نویسندگان پس از جنگ در فرانسه نامید . می شود او را نویسنده ای به لحاظ اورد که بیشتر به برکت رمان تهوع در سالهای بلافاصله پیش از 1939 یعنی جنگ جهانی دوم جلوه نمود مشی نویسندگیش را جنگ گسیخت و پس از رهایی فرانسه از نو به نوشتن پرداخت . چنین نظری فهم پذیر است : پیش از 1939 اندک شماری از مردم قدر سارتر را می دانستند . پس از جنگ او  به واسطه نمایشنامه نویسی تاثیر دامنه داری گذاشت . اگر به مشی نویسندگی او بنگریم بدون انکه بی اختیار فرض کنیم که جنگ گسستی در سیر پرورش او پیش اورد . زود به این نتیجه می رسیم که براستی تداوم اشکاری در کارش هست . این معنی هنگامی روشن می نماید که توالی اثار سارتر را به دیده گیریم : تهوع در سال 1938 . دیوار در سال 1939 . امر تخیلی و نخستین نمایش نامه اش باریونا در سال 1940 . مگس ها و هستی و نیستی که از چند سال باز در دست رس بود در سال 1943 .

بدین سان سارتر از ان رو واپسین فرد از نویسندگان پیش از جنگ ونخستین فرد از نویسندگان پس از جنگ می گردد که در پل زدن به روی شکاف سال های 1939 تا 1945 کام می یابد .

پل زدنی از این دست متضمن تداوم و همچنین انطباق یافتن با موقعیت دگرگون گشته است و از همین رو بهم اوردن تهوع و مگس ها در پژوهشی یگانه ارزشمند و در خور توجه است . سارتر سال های پیش از جنگ به حیث اموزش و پیشه فیلسوف بود و دلبستگی چندانی به شئون اجتماعی نداشت . (( سیاست گریز بودم و از پذیرفتن هرگونه التزام تن می زدم )) حتی سال خطیر 1933 تا 1934 . حتی اندک زمانی که او در برلین بسر می برد قانعش نکرد که التزام سیاسی پیش گیرد . تهوع بازتابنده این موقعیت است از ان باره که خصلت فلسفی و شخصی دارد : بدین معنی که انتوان روکانتن متافیزیکی است و با وجود فردی سرو کار دارد . اسودگی خاطری که او جویای ان است از راه درگیر شدن در رویدادها و انسان ها دیگر دست نمی دهد بلکه به یاری افرینش هنری در خلوت و انزوا میسر می شود . مثلا نوشتن رمانی می تواند به وجود او چنان ضرورت و وجوبی را ببخشد که در اوضاع و احوال دیگر دارایش نیست . در مگس ها اورست از مسئله همسانی اگاه است . ولیکن راه حلی که او می جوید تباینی اشکار با راه حل خواسته روکانتن است زیرا به عمل در چشم ادمیان امید دارد و ان را شیوه ای می داند که او را از وجوب خودش مطمئن می کند .

تداوم از یک اثر به اثر دیگر در همانندی دلمشغولی هایی که در انها بیان شده پیداست و این دلمشغولی ها به نوبه خود اندیشه هایی را تکرار می کند که در اثار صرفا فلسفی سال های پیش از جنگ و نیز در هستی و نیستی که در سال 1943 بیان شده است . تباین تا اندازه ای از اینجا نتیجه می شود که در حالی که در رمان به شکل دفتر خاطرات خصوصی امکان دارد که از تجربه ای شخصی بیشترینه با حذف همه چیز دیگر بهره گرفت . سنت تئاتریی که سارتر در ان کار می کرد متضمن این است که ادمی را در حین عمل در جهان ادمیان دیگر نشان بدهد . این تباین همچنین در مورد سارتر ناشی از سیر تکامل اوست از دیدگاهی شخصی و نظری به جهان به سوی این دیدگاه که معنی داشتن وجود فرد فقط به اعتبار وجود چنان جهانی است که ادمیان دیگر را در بر می گیرد و در ان عمل موثر باید در اشتراک با انان انجام گیرد . به سخن دیگر هنگامی که تهوع و مگس ها را با هم به دیده می گیریم نقطه عطفی را در پرورش سارتر می نمایند .

سارتر در امر تخیلی این قانون بزرگ تخیل را بیان می کند که جهان تخیلی وجود ندارد و اودر توضیح مقصودش می گوید که جهان عبارت از یک کل ارگانیک است که در ان هر شی جای ویژه اش را دارد و به همه اشیای دیگر منسوب و پیوسته است . ولی جهان تخیلی جهان اشیا نا واقعی است که در وجودشان را به شخصی که تخیلشان می کند وامدارند از این رو امکان ندارد که انها در جای ویژه ای باشند زیرا تخیلی است که به ان پاینده . سارتر به هیچ رو وجود اشیا ناواقعی را انکار نمی کند : (( شئی ناواقعی وجود دارد این شئی بی گمان به منزله امری نا واقعی به منزله امری نافعال وجود دارد .وای وجودش انکار نکردنی است . ))

به گفتی سارتر باوری خطاست که نقاش ابتدا تصوری به شکل یک صورت تخیلی دارد که سپس ان را روی بومش به واقعیت می پیوندد ممکن است راست باشد که نقاش کارش را با صورتی تخیلی اغاز می کند که می کوشد به میانجی کشیدن تصویر ان را به ما ابلاغ می کند ولیکن راست نیست که تصویر او عبارت از صورت تخیلی واقعی گشته است زیرا امر واقعی رنگ روی بوم است و همان اندازه صورت تخیلی نیست که ان دیگر لکه های رنگ . تصویر روی بوم هستند . کار نقاش فرا اوردن چیزی است که سارتر به (( باز نمودن )) تعبیر می کند و به واسطه تماشای ان می توانیم صورت تخیلی را که نقاش خواستار ابلاغ کردنش به ماست تجربه کنیم .

اوهام بخش عمده ای از تجربه دوران کودکی سارتر بود . به عبارت ساده تر دلیلی که بر این حال می دهد ان است که در نتیجه مرگ پدرش به هنگام خرد سالی او و بر اثر بازگشت مادرش به خانه پدر و مادر . او در موقعیت نابهنجار ی نهاده شد که در ان جای واجبی نداشت . به یک حیث او از خانواده کنار زده شد . زیراخانواده از پدر و مادر و یک یا چند فرزند تشکیل شده است .و در این مورد فرزند مادرش بود نه او .افزون بر این خانواده بازنمای واقعیت بود که مراد از این سخن ان است که اگر او بیرون خانواده بود بیرون واقعیت  نیز بود : (( من کودکی کاذب بودم . سالاد همزن کاذبی هم دستم می گرفتم . احساس می کردم که اعمالم به اطوار و حرکات دگرگون گشته اند ))

به سخن دیگر سارتر خرد سال همچون شیئی تخیلی وجوداشت در حال که کسانی همچون پدر بزرگش گویا وجود مطلقا واجبی در جهان واقعی داشتند بدین معنی که تصور کردن جهان بدون ایشان نشدنی بود .سارتر خودش را زاید می دید کسی که اگر گم می شد نبودش احساس نمی شد . کسی که وجودش در جهان واقعی به هیچ رو واجب نبود .

بنابر این شاید شگفت انگیز نباشد که کلمات برای اوچنین اهمیتی یافته اند .در کلمات توضیح می دهد که چگونه لغت ها و مقاله ها ی گران لاروس به دیده او انسانهای حقیقی و جانوران حقیقی را باز می نمودند : (( تصویرها بدن هایشان بودند و متن نفس وجوهر ویژه شان بود . در باغ وحش میمون ها کمتر میمون بودند ودر باغ  لوکزامبورگ انسان ها کمتر انسان بودند ))

سارتر همانند همه کودکان عادت داشت که به داستان گویی مادرش گوش دهد ولی برایش کشف و شهودی بود انگاه که او سرانجام دارای کتاب هایی از ان خود شد و مادرش به جای تقل قصه برایش از روی کتاب داستان بخواند .

گفتارش در کلمات این گونه است :

(( کم کم داستان پیش ساخته را بر داستان های بر بداهه ترجیح دادم . به توالی دقیق و بی خلاف کلمات حساس گشتم .در هر بار خواندن کلمات باز می امدند همیشه بر یک حال و در همان سامان . من در انتظارشان بودم . در داستان های ان ماری (مادرش) شخصیت ها به تصادف زندگی می کردند مانند خود او : انها سرنوشت هایی به دست می اوردند . من در ایین عشیای ربانی بودم : در برگشت جاویدان نامها و رویدادها شرکت داشتم ))

سارتر می گفت :

((همه چیزدرسرم رخ می داد چون کودکی تخیلی بودم به دستیاری تخیل ازخودم دفاع می کردم ))

تخیل برایش امکان پذیر ساخت که اثار تخیلی فرا اورد – داستان های ماجرایی و مانند ان که وجودشان را به او وامدار بودند و چون به منزله اثار تخیلی بر اطلاق وجود داشتند همانگونه وجودی را به او می بخشیدند که خودشان از او بهره مند بودند : (( در حالی که اشیای حقیقی را با کلماتی حقیقی ونوشته قلمی حقیقی نقش می کردم غریب می بودم اگر خودم نیز حقیقی نمی گردیدم ))

سارتر کوچک که در موقعیت خاصش احساس می کرد که وجودش به هیچ رو واجب نیست به امر تخیلی و اثر نوشته که از ان بر می اید  روی می اورد تا به وجودش وجوبی را ببخشد که در غیر این حال دارایش نیست . ولی این کار بدون عیب نیست :

(( کودکانه است گونه ای رو تافتن از منظور داشتن فاصله و دشواریها )) -----( امر تخیلی )

 

باید اذعان کردکه سارتر در دهه 1960 مخطبان انبوه خودرا نداشت اگرحدود بیست یا بیست وپنج سال پیش از ان تهوع  دربسته یا راه های ازادی را ننوشته بود . در ایندوران بود که او درگیر شکل خاصی از ادبیات بود که نام (( وضعیت انسانی )) به ان داده بودند . همان ادبیاتی که مالرو برنانوس و کامو نیز درگیرش بودند .ولی سارتر و کامو این ادبیات را بازیافتن و بدان تداوم بخشیدن و ان را رسالت خود کردند . این نوع ادبیات به پرسش هایی پاسخ میداد که برای انسان نیمه اول قرن بیستم مطرح بود .

ویژگی های اثار سارتر از سال 1938 تا 1946 پرداختن به تنهایی و ازادی و مسئولیت انسان است . البته این ویژگی خاص سارتر نبود چون در اثار نویسندگان اوایل قرن بیستم به ویژه در فرانسه  نظیر پگی و ژید و اونامونو نیز وجود داشت . علت ان بود که مکاتب دیگر از توضیح وهدایت زندگی انسان در قرن بیستم بازمانده بودند و در نتیجه بیزاری از تفکراتی از این دست در ادبیات پدیدار شده بود . این وضعیت را که همان وضعیت انسان قرار گرفته در برابر زندگی است بعد ها مالرو و کامو نیز تجربه کردند .

مکاتب بزرگ مدافع پیشرفت که درنهضت خود کسانی نظیر لامارتین و هوگو را به جامعه عرضه داشته بودند تاثیر خود را از دست داده بودند ترکیب هماهنگ کلاسیسیسم ونظام های فلسفی بزرگ دیگر به گذسته تعلق داشت . نتیجه انکه انسان قرن بیستم که از توسل به مکاتب ساخته و پرداخته که دیگر به ان اعتقادی نداشت محروم شده بود و احساس تنهایی می کرد و همین تنهایی مسئولیتش را که دیگر چیزی برای هدایت ان وجود نداشت بارزتر می نمود . تنش بین این تنهایی و مسئولیت که اشکارا  متناقض و در عین حال همبسته اند شالوده ئ اثار بر نانوس و مالرو وگراهام گیرین و کامو را تشکیل می دهند .

انسان غربی دیگر به توضیحات و قواعد زندگی ای که برای به کار گرفته شدن به او داده می شدند اعتقاد نداشت اما این وضعیت باعث سلب مسئولیت او نبود و حتی ان را دلهره اورتر نیز می نمود . این مسئله سر انجام تمام ادبیات را فراگرفت و ان طور که به غلط می گویند وجهی متافیزیکی داد . اثار سارتر و پیشکسوتان و هم عصرانش بر همین مسئله بنا شده بود .اما چیزی که در اثار سارتر تازگی داشت این بود که با مسئله به نحونظام مند و به عنوان فیلسوف بر خورد می کرد و بزرگترین مسئله اخلاقی ادبیات قرن بیستم را که دلهره ان انسانی است که در اعمال این مسئولیت هیچ راهنمایی نمی پذیرد به تامل فلسفی بقاعده و در نتیجه نظام مندی تغییر شکل داد این بدیع ترین مشخصه اثار او به شمار می اید . بنابراین سارتر از 1938 تا 1946 یعنی در فاصله نگارش تهوع و راه های ازادی  ضرورت درگیر شدن در جهان به جای رضا دادن به تمتع از ان را کشف و در اثار خود بیان کرد . اما همین ضرورت عمل کردن در رویارویی با جهان و موقعیت هایی که به ما عرضه می دارد و تحمیل می کند باعث شد که سارتر از سال 1946 به خصوصیات بارز خود یعنی نویسنده ای اخلاق گرا و روانشناس تحلیل گرسیاسی و اجتماعی را اضافه کند . مشخصه دوره ی دوم زندگی ادبی سارتر بیش تر تشکیل یک گروه و انتشار و اداره مجله ای است به نام (( له تان مدرن )) عصر جدید . تا سال 1946 اثار سارتر علاوه بر انکه تصویر ملموس اندیشه ای فلسفه ای به شمار می ایند هنری شخصی نیز به محسوب می شوند . این اثار زندگی مستقل و فضای خاص خود را دارند و در نگاه اول این شک را که نمونه مکتبی خاصند در خواننده ایجاد نمی کند مثلا در تهوع تصویرکسالت و وسواس های مرد  تنها و دلزده ای است در شهرستانی که ان را دوست ندارد یا در راه های ازادی در درجه اول  اینگونه به نطر می رسد که درباره فرانسویان خسته ای که در سال 1938 در کافه های پاریس منتظر شروع جنگ بودند . البته پس از سال 1940 عصر جدیدی در اثار او ظاهر می شود . پیش از 1940 مسائل به فرد محدود می شد : انتوان روکانتن شخصیت رمان تهوع فرد گرایی است تمام عیار که نگران تحولات جهان نیست اما در راه های ازادی مردی را میبینیم که به رغم خود به انسانها وپدیدهای جمعی وابسته است . پس می شود نتیجه گرفت که ازادی و مسئولیت در این فاصله برای سارتر معنای جدیدی یافته است سارتر پیش از شروع جنگ فقط در میان خوانندگان فرهیخته شناخته شده بود و فیلسوفی به شمار می امد که توانایی نوشتن رمانی چون تهوع را دارد اما کسی نبود که بتواند در فضای ادبی پاریس نقش مهمی را ایفا کند .

سارتر در سال های اغازین جنگ و پس از اسارت یکی دو سالی را در سکوت گذراند تا سرانجام در سال 1943 مگس ها را منتشر کرد که از استاد فلسفه نویسنده ای  دراماتیک ساخت . جسارت نیمه سیاسی سارتر در مقام نمایش نویس باعث شد که از فیلسوفی نسبتا گمنام به نویسنده ای پر طرفدار تبدیل شود . سارتر پس از رهایی فرانسه از اشغال نازی ها به مرد روز تبدیل شد . در سال 1944 دربسته  به اجرا در امد که هرچند فارغ از دغدغه های روزمره بود اما قدرت دراماتیک ان از مگس ها بیش تر بود . در سال 1945 با نگارش تعلیق و سن عقلی که دو جلد از چهار جلد رمان پیوسته  راه های ازادی او به شمار می امدند شمار اثار داستانی او از اثار فلسفی اش بیشتر شد . چرا که نوشته های فلسفی او تا این زمان عبارت بودند از : تخیل در سال 1936 . طرح نظریه ای درباره ی هیجانات در سال 1939 . امر تخیلی روانشناسی پدیدار شناسی تخیل در سال 1940 . هستی و نیستی در سال 1943 .

البته تحول اندیشه سارتر را به این اعتقاد رسانده بود که نویسنده باید قبل از هر چیز نقش سیاسی ایفا کند . به همین دلیل مجله له تان مدرن را بنیاد نهاد و در ادبیات چیست (نوشته شده در سال 1947 ) نقش نویسنده درادبیات را مشخص کرد و اعلام داشت که نویسنده باید از مضامین کلی به نفع مضامین روزمره دست بشوید . بنابر این سارتر توصیف وضعیت انسانی به طور کلی را به نفع (( مطالبات مادی و تاریخ دار )) کنار زد .

درست است که در بودلر (1947) و کین (1954) و بعضا در گوشه نشینان التونا ( 1960) هنوز ذوق تحلیل موارد (( روانکاوی وجودی )) در او وجود دارد اما می شود گفت که سارتر روی هم رفته از هنگام تاسیس مجله ( له تان مدرن) مجله ای که چند دهه در زندگی فکری فرانسویان نقش مهمی ایفا کرد ـ زندگی خود را وقف تحلیل مسائل سیاسی و مبارزه در راه تحقق ارمان های سیاسی خود کرد . نمایش های دست های الوده (1948) و شیطان و خدا (1951) و نکراسوف (1955) مبین تلاش برای عوام فهم کردن مضامین اگزیستانسیالیستی اند . مقاله های جدل گرایانه متعدد و رساله ای در فلسفه سیاسی به نام نقد عقل دیالکتیک (1960)  فعالیت این دوره را تکمیل می کنند .

در دهه 1960 سارتر دیگر به اسطوره و حتی به تاریخ پیوسته بود چون پانزده سالی می شد که در پس خود اثاری با اهمیت ((ادبی )) بر جا نهاده بود . اما زندگی خود را دیگر وقف مبارزه شدید سیاسی کرده بود . شاید همین امر باعث شده بود که از پذیرش جایزه ادبی نوبل سرباز زند . سارتر احتمالا بیم داشت که جایزه نوبل به نویسنده سال های 1938ـ1946 تعلق گرفته باشد حال ان که در سال 1964 بدون بلند پروازی ادبی تلاش می کرد با قلم خود به نفع فیدل کاسترو یا جنبش چریکی ونزوئلا کاری انجام دهد . سارتر شاید نخواست که در مورد شخص اشتباهی صورت بگیرد .چون ازسال 1946 تا سال 1964 به یک مبارز قلم به دست بدل شده بود تا به نویسنده به مفهوم سنتی ان . شماری از اثار او را می شد در کتاب خانه در بخش تاریخ تحت عنوان جدل قرار داد تا در بخش ادبی . مثلا جلد پنجم موقعیت ها( این کتاب ده جلدی است ودر باب موضوعات مختلف هنری ادبی و سیاسی است 1947ـ1976)  که در سال 1964 انتشار یافت وعنوان دومش (( استعمار واستعمار نو)) بود حاوی مواضع ده ساله او در قبال جنگ الجزایر . مسئله چین ومسائل دیگر نظیر ان بود وبا بررسی اندیشه سیاسی پاتریس لومومبا خاتمه می یافت .خلاصه می شود گفت که در سال های پیش از 1964 نویسنده تهوع از زندگی ادبی فرانسویان غایب بود .

درست است که سارتر مدافع تعهد تاریخی و سیاسی متون ادبی بود اما حداقل نوید اثاری در خور کار نویسندگی را داده بود یعنی داستانهای نمونه ای چون راه های ازادی واعتقاد داشت که داستان در عین انکه داستان زائیده مقتضیات واقعی است باید از خلاقیت ادبی نیز بهره مند باشد . اکثر نوشته های نمایش نامه ایش متونی بودند که با هدفی مشخص نظیر افشای استعمار نگارش یافته بودند وخیال  پردازی ادبی چندانی در ان ها مشهود نبود . البته این نمایش نامه ها حاصل کار نویسنده ای بزرگ بودند اما به مقاله های روزنامه ها شباهت داشتند و علتش روشن است از 1927 تا 1947 مالرو و موریاک و کامو و برنانوس و اراگون و خود سارتر ادبیاتی که مسئله  (( وضعیت انسانی ))  یا  (( ازادی )) را مطرح کرده بود شکوفا شده بود و از 1950 به بعد این ادبیات دیگر الهام بخش نویسندگان فرانسوی نبود . فقط سارتر و کامو می توانستند ان را اعلام کنند . ولی مرگ کامو او را از این امر دور کرد و سارتر در جبهه مبارزه تنها ماند هر چند که سال ها پیش کار مشترکشان را ساله پیش پایان داده بودند . انتشار خاطرات خانوم دوبووار نیز در این امر موثر بود چون در جلد دوم ان سارتر ی پدیدار می شود که به قهرمان راه های ازادی شباهت داشت . با مطاله این کتاب خوانندگان با زندگی معلم بی قید و بند ی اشنا می شدند که شاگردان و رفقای روسش را درکافه ها می یافت و تعطیلات را در یونا ن می گذراند زیاد می نوشت و زیاد فکر می کرد و ازاد منش و سخت کوش بود .

اشنایی با زندگی خصوصی یک نویسنده بزرگ چنان جذابیتی داشت که هیچ کس توانایی مقاومت در برابر ان را نداشت حتی کسی که در کتاب به توصیف در امده بود چون این فرد یعنی سارتر شخصا شروع به نوشتن خاطراتش کرد البته با لحن دیگری . حاصل ان کتابی بود با نام کلمات . کلمات کتابی است گزنده و تند و جدی که سارتر با طنز و تلخی دوران کودکی خودکه از ان بیزار بود در ان شرح داده است . در این کتاب سارتر اغماض را کنار گذاشته است و خود را به دست تحلیلی بی رحمانه سپرده است و با ان که مدتی بود که به نحو سستی می نوشت در شرح خاطرات خود کوشید موجز و بی پرده بنویسد سارتر در این کتاب سبک جدیدی ارائه داده است و همین امر توجه بسیاری از نقادان را به سوی ان جلب کرد. جو خانواده ای که سارتر در ان پرورش یافته بود و ماجرای ذوق ادبی او . کلمات متن ستایش انگیزی است و بسیار بهتر از دیگر اثار سارتر نوشته شده است . اما بر خلاف ان ها در صدد متقاعد کردن خواننده نیست . سارتر نوشته که (( خواننده می فهمد که من از کودکی ام و همه چیزهایی که از ان مانده احساس نفرت می کنم )) این است جمله نسیتا بی رحمانه ای که نویسنده کلمات با نوشتن ان خود را از شر کودکی اش خلاص کرده است اما وقتی به بررسی این کودکی می پردازد ولو این کار را با بیزاری انجام دهد نیت مشخصی دارد و ان چگونگی پدیدار شدن ذوق ادبی اش است . این دومین مضمون موجود در کلمات است .کودکی مسموم شده بر اثر همنواگری عادت گریز به جهان خیالی . جهان میشل استروگف یا پاورقی های میشل زواکو را کسب می کند . اما کودک بر اساس همین منابع الهام کوچک یک جهان و یک نقش برای خود ابداع می کند و می پندارد که جهان داستانی ای را که از کتاب ها می رباید باز افرینی می کند . خود سارتر نوشته است که از سر تقلید و برای انکه ادای ادم بزرگ ها را در اورد به نوشتن پرداخته است و از ان پس رویایش که نوشتن برای نوشتن بوده سر بر اورده است . سی سال وقت لازم است تا این خواست ارضا شود .

شاید در مورد نحوه برخورد سارتر با جایزه ادبی نوبل یعنی رد این جایزه بتوان توضیحی  در کلمات یافت . ادبیات در کودکی برای سارتر نمایش بود و وقتی از 1938 تا 1947 در این نمایش که برای ژان پل کوچک ادبیات باشد موفق شد خود نمایش را افشا کند . پس از کسب موفقیت ادبی خواست که مبارز باشد خواست اگر نه انسان سیاسی لااقل وجدان سیاسی باشد . اعتبار سال های 1945-1947 و مخاطبان ان سال های او تقریبا این خواسته را برای سارتر فراهم کرد . همانطور که هوگو . شاتوبریان . لامارتین . کامو . و حتی ولتر این خواسته را داشتند . به همین دلیل است که نویسنده بزرگ در سال 1964 از کسانی که چنین عنوانی به او می دهند می گریزد . او هدف دیگری دارد ولو مجبور باشد ان روشنفکر دست چپی ای بماند که مبارزات شدید سیاسی را با مخاطبانی محدود اما با هوشمندی و شوری چشمگیر به پیش می راند . نویسنده خودش را نفی می کند اما اثارش را برای ادبیات بر جا می ماند .

انقلای مه 1968 درهای امید را به سوی سارتر گشود . بازی های المپیک در مکزیکو را بایکوت کرد و دخالت ارتش شوروی در چکوسلواکی محکوم کرد. با میشل فوکو برای اعتراض به اخراج سی و چهار دانشجوی دانشگاه پاریس میتینگ داد . با مالرو وموریاک در خواست ازادی رژی دبره را کرد . به اخراج سو لژ نیتسین از اتحاده نویسندگان شوروی اعتراض کرد . کنفرانس های مطبوعاتی ضد جنگ ویتنام را اداره کرد . روزنامه های توقیف شده را در خیابان ها فروخت ... خلاصه در تمام مبارزات چپ افراطی شرکت کرد و در عین حال از نوشتن کتاب مهم خود درباره فلوبر به نام ابله خانواده باز نایستاد . تا سر انجام در پانزدهم اوریل 1980 در سن 74 سالگی چشم از جهان فرو بست . او که در زمان حیاتش روحی جنجالی و ماجراجو داشت پس از مرگش نیز مراسم تشییع جنازه اش به یک تظاهرات خیابانی تبدیل شد . در نوزدهم اوریل بیش از پنجاه هزار نفر تابوت او را از بیمارستان تا گورستان مونپارناس مشایعت کردند . پنجاه هزار نفری که در عین شرکت در مراسم تدفین اخرین (( روشنفکر تمام عیار قرن بیستم )) در مراسم یاد بود  ارمانشهر های سیاسی انقلاب مه 1968 نیز شرکت می کردند .

 

(( رستگاری هیچ کجا نیست . اندیشه رستگاری متضمن اندیشه یک مطلق است . مطلق . نوروز.چهل سال مرا بسیج کرد . مطلق گذاشت و رفت . تکالیف مانده اند . تکالیفی بیشمار که در زمره شان ادبیات به هیچ رو ممتاز نیست ))                                                                                                                                                                                                                                                                                                         سا ساررتر


11:51 بعد از ظهر | فریاد |

جمعه شانزدهم آذر 1386


سلام فرنوش عزیز . منون برای هم دلیت و سرزدنهایت به وبلاگ .

اگهادرس یا ایمیلی بزاری تا بیشتر با هم در ارتباط باشیم ممنون دوست خوبم


11:18 بعد از ظهر | فریاد |

جمعه شانزدهم آذر 1386

جبران خلیل جبران

تیغه یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت : چرا زمان افتادن این همه سروصدا می کنی ، تمام رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی .                                                              

برگ براشفت و گفت : ای فرومایه فرونشین ! موجود بی اواز و بد خلق ! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی وچیزی از اواز نمی فهمی .

انگاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت . وهنگامی که بهار فرا رسید بیدارشد و یک تیغه گیاه شد  .

هنگامی که پاییز امد و خواب زمستانی او را فراگرفت و برگ ها از همه جا روی او می ریختند زیر لب با خود گفت :

وای از دست برگ های پاییزی ! چه سروصدایی می کنند ! همه رویاهای زمستانی مرا خراب می کنند .


10:33 بعد از ظهر | فریاد |

چهارشنبه هفتم آذر 1386



سـکـوت... چـه سـکـوتـی!!
سـکـوتـی جـانکـاه و....
.............سـکـوتـــی سخـت.......
سکوت عجیبی.....
چـه سکوت عجیبی دارد اینجا،
تنـهـائـی و ....
مـن و تنـهـائـی مـن،
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
حرف هایت و نوشته هایی که…. ...
با خود چه کردی!؟....
با من چه می کنی !؟......
تنـگ اسـت دلـم ...
دلم تنگـت می شود وقتی می خوانمت،
وقـتی بلـند بلـند می خوانمت!!
وه چـه تنهایی عجیبی است،
دیوانه ام می کـند هـر از گاهی
وقتی می دانم دیگر ...............،
 فـردا روز هــم ، روزی است دگـر
پـس مـن مـانم در تـنـهــائـی خـویـش
در سـکـوت وهـم انـگـیـز خـیـال
من و تـو مـانـیم از هـم جـدا
در ایـن وادی سـرگشـتـه و فـنـا

1:1 قبل از ظهر | فریاد |

چهارشنبه هفتم آذر 1386

به یاد دکتر مفید که سه شب پیش دنیای فلسفه را ترک گفت

وقتی به نحوه ی تحول و رشد این جامعه فکر می کنم به ادمهایی که روی اون مثل اشباح سرگردان  درحال حرکت هستند . به این مطلب اعتقاد پیدا می کنم که سه دسته ادم بر روی این کره خاکی میتوان پیدا کرد

ان دسته از افراد که توده وار زندگی می کنند وتوده وار می میرند و هیچ معنیی نه برای خود و نه برای زندگی خود نمی توانند پیدا کنند یعنی کاملا بی هویت و غرق شده 

دسته دوم افرادی هستند که از این فرصت استفاده کرده و خیال شوم سوءاستفاده از افراد دسته اول را دارند یا به قول عوام خیال سواری دارند 

اما گروه سوم افرادی هستند که به معنی انسانیت رسیده اند وحاظرند همچیز خود را در راه ازادی از  بند اسارت این افراد پست ، بدهند .و دکتر مفید از این دسته افراد بود 

در طی این چهار دوره از زندگی ای که هر ثانیه ان چیزی غیراز رنج ، غیر از درد و اضطراب به من نیاموخت تنها 4 نفرد در من تحول ایجاد کردند . اولین انها دکتر زربافت بود که در سن 14 ساگی با او اشنا شدم استاد ادبیات در دبیرستان .خیلی چیزها به من درباره ادبیات ، فلسفه و نمایشنامه و تئاتر اموخت . فردی که هر 2 هفته یک بار به خاطر فعالیت های سیاسی که داشت با چشم کبود شده که دلیل ان پذیرایی گرم گروهی از افراد بود که به طور جدی می توانم بگویم علت مرگ چند شب پیش استاد دیگرم ، دکتر مفید بود . 

و اما ان سه نفردیگر که همیشه عادت داشتم و دارم و دوست دارم نامشان را باهم بیاورم دکتر مفید ، دکتر ضیائی .دکتر کمالی هستند . افرادی که خیلی از چیزهایی را که دارم یا بلدم مدیون این سه نفر هستم ولی افسوس که دو شب پیش یکی از انها را از دست دادم . دکتر مفید . با اینکه در بعضی از مسائل باهم ، هم عقیده نبودیم ، ولی هرچه که از فلسفه و زندگی می دانم مدیون افرادی مثل او هستم. افسوس که مرگ فرصت انجام خیلی از کارهایی را که فقط به دست او می توانست انجام گیرد را از او گرفت . دکتر یکی از شاگردان دکتر شریعتی بود و جزء ان معدود افرادی بود که شخصیت واقعی دکتر شریعتی را به من نشان داد .ولی مرگ او این امکان را به من نداد که شخصیت خود دکتر مفید یا بهتر بگم خود دکتر مفید را بشناسم و این من رو خیلی اذیت می کند

 و این باعث تاسف است که در این کره خاکی  افرادی مثل او زندگی می کنند و خیلی راحت از بین می روند و حتی اجازه انتشار کتابی به انها داده نمی شود . هنوز در ذهنم هست وقتی که دکتر مفید درباره کتابی که نوشته بود و در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران خمیر شد با من صحبت می کرد ، چقدر ناراحت بود ، البته ناراحتی او برای اینکه نتوانسته بود پز برا ی کتاب خود بدهد نبود بلکه برای این بود که چرا در مملکتی اینچنی می خواهند مردم را کور نگه دارند که نداند چه چیزی در انتظار انها است . 

امید وارم لایق شاگردی ان استاد باشم و همچنین شاگردی لایق برای او بوده باشم .          


0:55 قبل از ظهر | فریاد |

چهارشنبه هفتم آذر 1386

سارتر

اعتقادات ژان پل سارتر :

1) منظور از اگزیستانسیالیسم فلسفه ای است که زندگی بشر را ممکن می سازد و از طرفی اعلام می دارد که هر حقیقتی و هر عملی متضمن یک محیط و یک درونگرائی بشری است

2) سارتر معتقد نیست که عمل زاده شدهی محیط است

3) سارتر معتقد نیست که ادمی از محیط اطراف خود جداست

4) به عقیده سارتر هر عملی و هر حقیقتی ، هم متضمن محیط خود است و هم متضمن یک درونگرایی انسانی ، یعنی انچه بشر از خود می سازد

5) نشان دادن برای دگرگون کردن : به این دلیل است که در ادبیات اگزیستانسیالیسمی و نهیلیسمی معمولا بدی ویا نیمه خالی لیوان رانشان می دهند تا باعث دگرگونی شود

6) سارتر موافق ماتریالیست ها یا ایدئالیست ها نیست

7) ایجاد هراس به منظور توجهدقیق به بدی ها ، بیدار کردن اذهان ، اگاهی از مسئولیت و دعوت به اندیشیدن ، انسان نااندیشمند ، چنان با پلیدی خو می گیرد که رفته رفته وحشت ان را فراموش می کند در اصل احساس واقعی ، احساس به خود است

ادامه دارد


0:0 قبل از ظهر | فریاد |

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386


گوته درجایی گفته است : حیطه من زمان است . این سخن به درستی معنا باخته است . واقعا انسان معنا باخته کیست ؟ او کسی است که برای امری ابدی بدون نفی ان کاری نکند و با غم غربت بیگانه نباشد . ولی او هم جسارتش را دارد وهم دلیلش را .

اولی : چیزیکه به او می اموزد زیستن بی تمناست وبه سر بردن با انچه دارد .

دومی : محدوده هایش را به او می شناساند .

 

و این حقیقت دارد که چنین انسانی در فاصله محدود بین مرگ و زندگی . دست به طغیان و عصیان میزند . به خاطر ازادی محدودی وگذرنده ای که دارد .

این حیطه ی چنین انسانی است . محدوده اش است . و این تنها دلیلی است که او را از هر قضاوتی بجز قضاوت از خود مصون میدارد .برای او یک زندگی شکوهمند به معنی زندگی دیگری نیست .

 

انسان های زیادی را دیدم ومطمئنم که شماهم دیده اید . انها دست به هر کژرفتاری می زنند در صورتی که به نظام اخلاقی محکمی پایبند هستند .

میگویم درستکاری نیازی به اعتقاد به نظام اخلاقی خاص یا هر چیز دیگر ندارد .

بزرگی را می شناسم که فریاد می زد : (( هر چیزی مجاز است )) .

دو انتتخاب در پیش روداریم:

1)—باور سفت وسخت به خدا که به زندگی انسان مفهومی فراتر از اراده فردی را در نسبت به کژرفتاری  مصونیت می بخشد . و این انتخاب سخت نیست .

2)--- انتخاب سخت و مشکل . و اینجاست که سختی ومشقت یک انتخاب روشن می شود  . تنفس در اسمان ازاد .

ولی این انتخاب داغ پوچی خورده است . احساس تنهایی و بی کسی .

 

انسانی را می شناسم که در عین اینکه تنها بود . به چنان انسان تبدیل شده بود . که دیگه نمی توان اسم او را انسان گذاشت . به قول نیچه به ابر انسان تبدیل شده بود .

این چنین ذهنیتی من رو همیشه به یاد فیلم ماتریکس میندازه .

نیو قهرمان فیلم زمانی که خود را شناخت وفهمید که چیه . به چنین نیرویی دست پیدا کرد که توانایی انجام هرکاری را داشت .

 

ولی تنها زمانی می توان گفت که هر چیزی مجاز است که به احساس خام و زننده ای دچار نشود . واین عبارت هر چیزی مجاز است به این معنی نیست که هیچ چیز ممنوع نیست .....................................................

 

 

به افرینش بی فردایی فکر میکنم ..........  


3:40 قبل از ظهر | فریاد |

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

موریس بلانشو

حکايت هم چنان که شکل می‌گيرد، از شکل می‌افتد، هم چنان که نوشته می‌شود، محو می‌شود، و اين گويا يکی از افشاگری‌های اتوبيوگرافی است. (بلانشو خود از غيرممکن بودن بيوگرافی گفته است). جنون روز به درجه‌ای از مرئيت می‌رسد که حکايت را محکوم می‌کند. در اين محو شدن، اراده‌ی زيرکانه‌ای است که کارش محروم کردن از "خصوصی" است، کارش تزريق راز است، و در عين‌حال، دست يافتن به نقطه‌ای که بتواند حرف‌های باطن را بازگو کند. بعد از افشای فجايع نازيسم، دست يازيدن به سکوت، به لطافت، به عهده گرفتن (يعنی به عهده‌ی حکايت گذاشتن) اين ناممکن بودن روايت (بعد از آشويتس شعر گفتن) سرنوشت استتيکی است که آشويتس به بلانشو تحميل می‌کند [...] بلانشو در جنون روز بخش مهمی از گذشته‌ی سياسی، روانی، پزشکی و عاشقانه‌اش را مرور می‌کند.  او به شکلی غيرمستقيم اين کار را می‌کند، به شدت ادبی، طوری که انگار وظيفه‌ی ادبيات است که مسووليت تمامی‌ی اين‌ها را، که هيچ اعتراف عمومی بر دوش نمی‌گيرد، بر عهده بگيرد.

تا پیش از چاپ کتابی از کریستف بیدان با عنوان موریس بلانشو، یار ناپیدا علاقمندان این نویسنده چیزی از زندگی او نمی دانستند. بلانشو هرگز در زندگی خود با مطبوعات و رسانه های تصویری، مصاحبه ای انجام نداد. تنها یک بار در دهه شصت میلادی و در زمان جنگ الجزایر با نشریه ای گفتگو کرد، اما این گفتگو هرگز چاپ نشد. دو عکس بی کیفیت یکی مربوط به دوران جوانی و دیگری مربوط به سالیان پیری، تنها حضور او در عرصه عمومی است. مطالبی که در ادامه می خوانید از کتاب بیدان برداشت شده است:

1907: موریس بلانشو در روستای کن به دنیا می آید.

1922: مدرک پایان تحصیلات دبیرستان را دریافت می کند. در همین سال معده او تحت عمل جراحی قرار می گیرد و تا آستانه مرگ پیش می رود. از آن پس بلانشو تا پایان عمر جسمی ناسالم داشت.

1923 تا 1925: ادامه تحصیلات در آلمان. دیدار با امانوئل لویناس، یگانه دوست بلانشو تا پایان عمر و تنها کسی که بلانشو او را تو خطاب می کرد.

1930: مدرک تحصیلات عالی در دانشگاه سوربون.

1931: همکاری با برخی نشریات متعلق به جریان راست افراطی. نخستین متن وی با عنوان فرانسوا موریاک و کسانی که گم شده بودند. از آن پس شروع به انتشار مقالات سیاسی و ادبی کرد. او در همین سال به مقام سردبیری نشریه دبا رسید.

1932: نگارش رمان تومای ناشناخته را آغاز کرد.

1933 و 1934: همکاری وی با نشریات راست افراطی و جریانات ضدسامی شدت میگیرد. بلانشو همواره از سوی منتقدانش، بخصوص برخی روشنفکران از جمله تزوتان تودوروف بابت این سالها شماتت شده است.

1940: در ماه مه نگارش تومای ناشناخته به پایان می رسد. 10 مه آلمان، کشور فرانسه را اشغال می کند. بلانشو روزنامه نگاری سیاسی را رها می کند، اما به همکاری با نشریه دبا ادامه می دهد

نوشتن درباره نویسنده و اندیشمندی که بی چهره‌گی و غیاب را تا آنجا که او را افسانه‌ای بیش نپندارند پیش رانده کار سخت و مهم‌تر از آن سوء تفاهم بر انگیزیست. وقتی به خاطر داشته باشیم که او در تمام دوران زندگی نسبتا طولانی‌اش(1907-2003) از انداختن یک عکس یا مصاحبه‌ای هر چند کوتاه ممانعت کرده است و جز تعداد انگشت شماری از دوستان کسی به خلوت او راه نیافته‌اند این دشواری را بهتر درک خواهیم کرد.
فراموش نکنیم درباره کسی حرف می‌زنیم که خود را هم چون شبهی گسترده برآراء و اندیشه‌های نسلی از جدی‌ترین متفکران قرن عرضه داشته است. کسی که بیشترین تاثیر را بر رادیکال‌ترین جنبش‌های نظری قرن گذاشته و متفکری مثل میشل فوکو همواره آروزی موریس بلانشو بودن را داشته است. در هر حال نوشتن از بلانشو با ترجمه‌های ناچیزی که از وی در زبان فارسی موجود است و معرفی و شرح پیچیدگی‌های افکار این متفکر مرموز شاید از توان سطرهایی که در این فرصت کوتاه به هم پیوسته‌اند بر نیاید و همه چیز بیشتر از آنچه هست عبث بنماید.
شاید باید بابک احمدی را جزو اولین کسانی که در معرفی این چهره فلسفی، ادبی نوشته بود بشمار آورد او با کتاب " ساختار و تاویل متن" که در زمان خود تاثیر قوی در اندیشه فارسی زبانان گذاشت با این جملات به معرفی بلانشو پرداخت : جمله‌های بلانشو، همچون جمله‌های " دریدا" در نگاه نخست آسان به نظر می آیند، اما با کمی دقت ابهام گیج کننده، کشش بی پایان و گریز از نتیجه قطعی در آنها آشکار می‌شود. پل دومان نوشته است:« خواندن نوشته‌های بلانشو از هر تجربه خواندن دیگری متمایز است... هنگامی که نوشته‌های او را درباره شاعر یا نویسنده‌ای می‌خوانیم هر چه را که تا کنون در باره آن نویسنده یا شاعر می دانستیم از یاد می بریم...» فکر می‌کنم تنها متن تالیفی بلانشو که به زبان فارسی ترجمه شده را اولین بار در سرگشتگی نشانه‌ها با گزینش و ویرایش مانی حقیقی و ترجمه مهدی سحابی دیده بودم؛ قطعه‌ای با نام "غیاب کتاب " نام داشت و چند جمع خوانی مثل یکی از شماره‌های ماهنامه کارنامه که با چند ترجمه و مقاله به بلانشو اختصاص یافته بود. تا همین اواخر یعنی سال 84 که نشر مرکز اقدام به چاپ ترجمه کتابی مختص و با نام وی کرد.
شاید پیگیری این مسئله در مورد بلانشو برای من که تقریبا تمام نمایه‌های مربوط به نظریات ادبی و کتاب‌های فلسفی را برای یافتن قطعات هر چند پراکنده از این نویسنده گشته‌ام عجیب و جالب به نظر می‌رسید. برای نمونه در کتابی با نام " دانش نامه نظریه ادبی معاصر" که توسط ایرنا ریما مکاریک و به همت نشر آگه با ترجمه مهران مهاجر و محمد نبوی در سال 83 به چاپ رسید هیچ اثری از نام بلانشو در نمایه 28 صفحه‌ای این کتاب دیده نمی‌شد و هیچ ردپایی از نظریات اصلی وی " ضد نظریه ادبی" او یا " امر خنثی" به چشم نمی‌خورد و این در حالی ست که افرادی مثل بارت و دریدا جای مخصوصی در این اسامی و تعداد صفحات آن به خود اختصاص داده بودند. این امر نشانه چیست؟ آیا مخالفت بلانشو با چیزی که خود را به عنوان یک موضوع اکادمیک مجزا و بسته همچون یک ابداع جدید ادبیات معرفی می‌کند باعث این حذف‌ها از طرف جوامع اکادمیک و دانش نامه‌ها شده است؟ یا اینکه جمع کردن نظریات وی در غالب‌های جمع وجور دانشنامه‌ای اساسا" ناممکن است؟ در هر حالت آیا ما با نوعی بحران در حوزه مشروعیت مواجه نیستیم؟ شاید کلید این ماجرا به دست بخش دوم "ازکار به متن" که توسط بارت نوشته شده گشوده شود آنجا که می‌نویسد: « متن منحصر به ادبیات نیست و نمی‌شود آن را در قالب سلسله مراتب یا حتی تقسیم بندی ساده‌ی سبک‌ها محدود کرد. مشخصه‌ی آن بر عکس یا دقیقا در قدرت انهدام طبقه بندی‌های قبلی است. مثلا نویسنده‌ای چون باتای (نزدیک ترین دوست بلانشو) را در چه گروهی می‌توان قرار داد ؟ آیا این نویسنده رمان نویس است ؛ شاعر است، مقاله نویس است، اقتصاددان است، فیلسوف است، عارف است ؟ پاسخ به این سئوال آن قدر مشکل است که ترجیح می‌دهند او را از کتاب‌های درسی ادبیات حذف کنند.» خود بلانشو درباره‌ی رابطه ادبیات و مشروعیت می‌نویسد:
« ادبیات زمانی که جزء جدا ناشدنی آثار مشروع شود، دیگر امکان بر قراری ارتباط را از دست می‌دهد.ادبیات بیش‌تر و بیش‌تر به عنوان شئی دیده می‌شود که انسان می‌تواند ساختار و ترکیب آن را مطالعه کند و آن را مثل جسدی که ادبیات تبدیل به آن شده است‌، تشریح کند.152»
حقیقت این است که ادبیات مورد بحث بلانشو بیش‌تر یک نا ادبیات است به این معنی که اگر بپذیریم ادبیات بر مبنای شکست دادن هر نوع هویت‌، و فریب دادن فهم به مثابه قدرت هویت سازی شکل گرفته‌، خود هویت ناپذیر است و جوهره آن در بی جوهری آن است او در این باره می‌نویسد: اما ماهیت ادبیات در این است که دقیقا از هرگونه توصیف ماهوی، هر تاییدی که آن را تثبیت کند می‌گریزد :« ادبیات به هیچ وجه چیزی از پیش تعیین شده نیست بلکه باید همیشه آن را دوباره تعریف کرد یا باز آفرید. حتی هر گز اطمینانی نیست که واژه‌هایی نظیر "ادبیات" یا "هنر" معادل با یک چیز واقعی‌، یک چیز ممکن‌، یا حتی یک چیز مهم باشند.17»
می‌بینیم که مرز اندیشه های بلانشو در مورد ادبیات و روش زیستش آن گونه که نمی‌توان توصیفی دقیق(کالبد شکافانه ) یا حداقل قانع کننده از آن به دست داد کاملا به هم ریخته است و این یکی از مباحث کلیدی در اندیشه وی به شمار می رود مخدوش کردن مرز ادبیات، نظریه ادبی و فلسفه دقیقا همان نکته اصلی نظریه بلانشو را شامل می شود. شاید بتوان گفت مقوله عمده و فراگیر در اندیشه‌ی بلانشو معنا و پرسش از امکان ادبیات است. ادبیات که در اندیشه‌های او با شمول گسترده تری به نوشتار تغییر نام داده و تفسیر تا پیش ازخوانش متن ادبی عقب نشینی کرده است. چرا که هر متنی که آن را ادبی می خوانیم به شیوه خاص در برابر هر گونه تقلیل یافتن به یک تفسیر یا معنای واحد مقاومت می کند. از اینجا می‌توان به نمای کلی تری دست یافت ؛ نمایی که هر نوع هنجار یا نهاد را به عنوان ارکان قوام بخش تهدید شده می‌بیند. از این جا می‌توان به رابطه ای که بلانشو ما بین ادبیات و مرگ ایجاد می کند وارد شد چرا که آنچه توجه وی را جلب می کند این است که شرط وجودی ادبیات تباهی یا اضمحلال جوهر انسان است، و نوشتن قرار گرفتن در معرض بی‌هنجاری زبان .
وهمه چیز از همین جا آغاز می‌شود از همان قانون هگلی که کلمه را نابودی و شئی می‌داند و این قدرت نفی کننده زبان از طریق سرشت غیر مادی کلمات با نگرش منفی و به کار گیری مفهوم «غیاب » در بطن کلام ادبی گره می خورد. البته همین غیاب نیز در ادبیات به شکلی ویرانگر و مضاعف تجلی می‌یابد بلانشو در "کار آتش" در توضیح همین امر می‌نویسد :« من می‌گویم : "این زن ". هولدرلین ، مالرمه ، و همه شاعرانی که سخنان شان جوهر شاعرانه دارد به خوبی حس کرده اند که نامیدن کاری اضطراب آور و عجاب برانگیز است. یک کلمه ممکن است معنای چیزی را در ذهنمان تداعی کند ، اما نخست آن چیز را پنهان و پایمال می کند . برای آن که بتوانیم بگوییم"این زن" با ید به طریقی واقعیت مجسمش را از او سلب کنیم، باید باعث شویم که غایب شود، باید او را نابود کنیم.43» و ادامه می دهد : « کارکرد گفتار تنها بازنمایی نیست، بلکه تخریب‌گری نیز هست. گفتار باعث می‌شود چیزها محو گردند، غایب شوند، گفتار چیز را زایل می‌سازد. کار آتش 30»
با این تفاسیر حتی ایده " درخت" هم بیان شاعرانه‌ای ست که روند آفرینشی خود را فراموش کرده است .می بینیم که تبادل اطلاعات غیاب چیزها را مخفی می کند، در حالی که ادبیات خواستار آن است که ما این غیاب را واقعا به صورت غیاب تجربه کنیم. ادبیات این کار را نه فقط با نفی واقعیت چیزها و جایگزین کردن کلام انجام می دهد، بلکه مفهومی را که کلمه بدان اشاره می کند را نیز نفی می کند و از این جا غیاب مضاعف ادبیات آغاز  می‌شود. و امکانی به دست می‌دهد تا ضد نظریه ادبی بلانشورا بهتر درک کنیم. ما حق داریم بپرسیم اگر کلمه در ادبیات دیگر به چیزی اشاره نمی کند، پس به چه چیز مرتبط می شود؟ پاسخ بلانشو منجر به آغازگاه نظریه تفاوت دریدا در مورد تعلیق و معناست یعنی زنجیره‌ای از کلمات که هیچ گاه به معنایی غایی وقابل اشاره منتهی نمی‌شود او در فضای ادبیات می‌نویسد:
«می دانیم کلمات قدرت نا پدید کردن چیزها را دارند ... اما کلمات با دارا بودن توانایی "رستاخیز " چیزها در عین غیابشان - کلماتی که منشاء این غیاب هستند - در عین حال این توانایی را دارند که در خود نا پدید شوند، این توانایی را دارند که به گونه‌ای شگرف در میان کلیتی که تحقق می‌بخشند، غایب شوند، کلیتی که با نابود ساختن خود آن را به منصه‌ی ظهور می‌رسانند، کلیتی که آن را همواره با تخریب بی پایان خود می‌سازند.47»
بد نیست همین نظریات بلانشو را که با مقایسه‌ای نویسنده کتاب، بین او و سارتر بر قرار می‌کند مورد سنجش قرار دهیم و ببینیم چگونه فردی در روح نظریات خود به بی‌نامی و محو شدگی دست می‌یابد«در حالی که سارتر بین دانشگاهیان فرانسه و عوام حداقل 25 برجسته‌ترین چهره محسوب می‌شد، یعنی در حالی که سارتر بر روز فرانسه حکم فرما بود و هر اتفاقی در عرصه‌ی سیاست یا هنر می‌افتاد سارتر در آن حضور داشت، بلانشو متعلق به شبی بود که خود تعریف کرده بود. سارتر را تقریبا در هر عکسی از روشنفکرانی که طی آن سال‌ها گرفته شده خواهید دید، اما حتی برای اکثر ما روشن نیست که بلانشو چه شکلی بوده است. سارتر نوشته‌هایش را برای تقویت فعالیت‌اش به کار می‌گرفت و بدین وسیله از آنها توان می‌گرفت ، اما مردی که « موریس بلانشو» نام داشت در پس نوشته‌های‌اش به بوته فراموشی سپرده شد .170»
مرگ یکی از کلیدی‌ترین مفاهیم اندیشه بلانشو است و کلیدی شدن مفهوم مرگ که از زمان هگل به این سو در فلسفه غرب مطرح شده در اندیشه بلانشو به وضعیت خاص و بنیادی‌تری برای طرح رابطه‌ای با پرسش از امکان ادبیات دامن می‌زند. شاید این استدالال سقراط که« مطالعه فلسفه به معنای مطالعه‌ی مردن ومرده بودن است » اولین قدم‌ها را در جهت خارج کردن دید از دیدرس بر می دارد و به واسطه همین ارتباط است که ما را قادر می سازد تا به قول افلاطون خود را "خارج " از زندگی فعلی تصور کنیم و بتوانیم موضوعی "عینی" و نظری نسبت به جهان اتخاذ کنیم. همین توان استعلایی ما در فراتر رفتن از دنیای پیرامون و قدم گذاشتن از یک گستره به گستره دیگراز طریق قدرت نفی آن یاری می‌دهد. نفی همان ا